شما در حال مشاهده نسخه موبایل وبلاگ

جدیدترین مطالب تفریحی

هستید، برای مشاهده نسخه اصلی [اینجا] کلیک کنید.

ضرب المثل شده حكایت روباه و مرغ‌های قاضی


ضرب المثل شده حكایت روباه و مرغ‌های قاضی

داستان ضرب المثل شده حكایت روباه و مرغ‌های قاضی

مورد استفاده:

این ضرب المثل برای پرهیز كردن به افراد عادی جامعه از درافتادن با ثروتمندان و افراد بانفوذ حكومت به كار می‌رود.

در جنگلی سرسبز، گرگ و روباهی چندین سال با هم رفیق بودند. بیشتر وقت‌ها این دو دوست با هم برای شكار به حیوانات حمله می‌كردند و با هم آن حیوان را می‌خوردند. ولی معمولاً هركدام خودش به دنبال غذا می‌رفت مگر اینكه حیوانی كه می‌خواست شكار كند به حدی بزرگ بود كه تنهایی نمی‌توانست آن حیوان را شكار كند و از دوستش كمك می‌گرفت.

شكار رفتن و تقسیم خوراكی دو نفره میان این دو حیوان دوستی و نزدیكی ایجاد كرده بود. و حتی گاهی می‌شد كه این دو حیوان چندین روز غذایی برای خوردن پیدا نمی‌كردند و گرسنه می‌ماندند.

در یكی از این دفعات گرگ گرسنه، همین طور كه به دنبال غذا می‌گشت از كنار مرغدانی خانه‌ی بزرگی گذشت و نگاهی به مرغدانی انداخت و دید پنج تا مرغ و خروس چاق در آنجا مشغول دانه خوردن هستند.

ضرب المثل شده حكایت روباه و مرغ‌های قاضی

داستان ضرب المثل شده حكایت روباه و مرغ‌های قاضی

مورد استفاده:

این ضرب المثل برای پرهیز كردن به افراد عادی جامعه از درافتادن با ثروتمندان و افراد بانفوذ حكومت به كار می‌رود.

در جنگلی سرسبز، گرگ و روباهی چندین سال با هم رفیق بودند. بیشتر وقت‌ها این دو دوست با هم برای شكار به حیوانات حمله می‌كردند و با هم آن حیوان را می‌خوردند. ولی معمولاً هركدام خودش به دنبال غذا می‌رفت مگر اینكه حیوانی كه می‌خواست شكار كند به حدی بزرگ بود كه تنهایی نمی‌توانست آن حیوان را شكار كند و از دوستش كمك می‌گرفت.

شكار رفتن و تقسیم خوراكی دو نفره میان این دو حیوان دوستی و نزدیكی ایجاد كرده بود. و حتی گاهی می‌شد كه این دو حیوان چندین روز غذایی برای خوردن پیدا نمی‌كردند و گرسنه می‌ماندند.

در یكی از این دفعات گرگ گرسنه، همین طور كه به دنبال غذا می‌گشت از كنار مرغدانی خانه‌ی بزرگی گذشت و نگاهی به مرغدانی انداخت و دید پنج تا مرغ و خروس چاق در آنجا مشغول دانه خوردن هستند.

گرگ كمی فكر كرد و برگشت داخل جنگل و دنبال دوستش روباه گشت و هر جوری بود روباه را پیدا كرد و به او گفت: بلند شو بیا كه به اندازه‌ی چند روزمان غذای چرب و نرم پیدا كردم. روباه كه خیلی گرسنه بود با خوشحالی به گرگ گفت: بگو غذا كجاست كه من دیگر طاقت گرسنگی ندارم؟

گرگ گفت: دنبال من بیا تا نشانت بدهم و یكراست روباه را پشت حصار مرغدانی خانه آورد و گفت: ببین آنجا در مرغدانی است كه بازمانده. كسی هم امروز در خانه نیست، وگرنه تا الان در مرغدانی را بسته بود، فقط كافی است كمی عجله كنی و در یك چشم برهم زدن حداقل یكی از مرغ‌ها را بگیری و بیاوری.

روباه كه منتظر چنین موقعیتی بود از پشت حصارها دور زد و به در مرغدانی رسید. اما همین كه آمد بپرد داخل مرغدانی یك لحظه با خود گفت: چه طور شده كه گرگ با اینكه اینقدر گرسنه است خودش از شكار چنین لقمه آماده و لذیذی صرف نظر كرده و شكار مرغ‌ها را به من پیشنهاد می‌دهد. بهتر است صبر كنم تا برای خوردن یك غذای لذیذ خودم را به كشتن ندهم.

كمی كه گذشت روباه از مسیری كه آمده بود برگشت و خود را به گرگ رساند، گرگ گفت: چی شد؟ چرا نرفتی توی مرغدانی؟ روباه گفت: اینجا خانه‌ی چه كسی است؟ این مرغ‌ها برای چه كسی هستند؟ چرا صاحب خانه چنین اشتباهی كرده و در مرغدانی را باز گذاشته؟

گرگ گفت: چه فرقی برای ما می‌كند، اینجا خانه‌ی قاضی شهر است. حتماً عجله داشته و حواسش به مرغ و خروس‌هایش نبوده. روباه با شنیدن این حرف‌ها مثل حیوانی كه شكارچی ماهری را دیده باشد پا به فرار گذاشت. گرگ دوید تا خود را به روباه رساند و گفت: چی شده؟ چرا فرار می‌كنی؟

روباه گفت: از گرسنگی علف بخورم، بهتر است تا مرغ و خروس‌های خانه‌ی قاضی شهر را بخورم. اگر قاضی بفهمد كه این دزدی، كار من است، كافی است بگوید از فردا گوشت روباه حلال است. آن وقت تو فكر می‌كنی من بتوانم جان سالم به در ببرم و كمتر از یك هفته نسل روباه‌ها منقرض می‌شود.

خواننده مشهور ایرانی به دختر 16 ساله تجاوز کرد


خواننده مشهور ایرانی به دختر 16 ساله تجاوز کرد

دختر 16 ساله با طرح شکایتی در یکی از کلانتری های تهران ، از تجاوز خواننده مشهور کشورمان به خود خبر داد . این دختر 16 ساله که ماجرای اغفال خود توسط این خواننده معروف را بازگو میکرد گفت دوستانم هميشه در مدرسه از صدايم تعريف مي‌کردند و مي‌گفتند مي‌توانم خواننده خوبي شوم. يکي از آنها شماره يکي از خواننده‌هاي رپ مشهور به نام حميد را داشت و آن را به من داد. چون خودم تلفن همراه نداشتم با تلفن مادرم با حميد تماس گرفتم و نمونه کارم را برايش فرستادم….

غروب 26 مهر امسال مردي با مراجعه به پليس آگاهي تهران از مفقود شدن دختر 16ساله‌اش خبر داد . وي گفت: «نازنين امروز بدون اطلاع من و مادرش از خانه بيرون رفت و ديگر برنگشت. او تلفن همراه ندارد و براي همين از سرنوشتش هيچ اطلاعي نداريم. قبلا هم يک‌بار سابقه فرار از خانه داشت و اين بار هم 600 هزار تومان پول همراهش بود.»

خواننده مشهور ایرانی به دختر 16 ساله تجاوز کرد

دختر 16 ساله با طرح شکایتی در یکی از کلانتری های تهران ، از تجاوز خواننده مشهور کشورمان به خود خبر داد . این دختر 16 ساله که ماجرای اغفال خود توسط این خواننده معروف را بازگو میکرد گفت دوستانم هميشه در مدرسه از صدايم تعريف مي‌کردند و مي‌گفتند مي‌توانم خواننده خوبي شوم. يکي از آنها شماره يکي از خواننده‌هاي رپ مشهور به نام حميد را داشت و آن را به من داد. چون خودم تلفن همراه نداشتم با تلفن مادرم با حميد تماس گرفتم و نمونه کارم را برايش فرستادم….

غروب 26 مهر امسال مردي با مراجعه به پليس آگاهي تهران از مفقود شدن دختر 16ساله‌اش خبر داد . وي گفت: «نازنين امروز بدون اطلاع من و مادرش از خانه بيرون رفت و ديگر برنگشت. او تلفن همراه ندارد و براي همين از سرنوشتش هيچ اطلاعي نداريم. قبلا هم يک‌بار سابقه فرار از خانه داشت و اين بار هم 600 هزار تومان پول همراهش بود.»

ماموران تحقيقات خود را آغاز کردند و حتي تعدادي جسد هم به شاکي نشان دادند، اما هيچ کدام متعلق به نازنين نبود.

سرانجام هفت روز بعد، شاکي همراه نازنين به کلانتري مراجعه کرد و گفت، دخترش در اين مدت در دام سياه يک خواننده رپ مشهور گرفتار شده بود.

پرونده براي انجام تحقيقات تکميلي به شعبه يازدهم دادگاه کيفري استان تهران ارسال شد و نازنين به قاضي گفت: «دوستانم هميشه در مدرسه از صدايم تعريف مي‌کردند و مي‌گفتند مي‌توانم خواننده خوبي شوم. يکي از آنها شماره يکي از خواننده‌هاي رپ مشهور به نام حميد را داشت و آن را به من داد. چون خودم تلفن همراه نداشتم با تلفن مادرم با حميد تماس گرفتم و نمونه کارم را برايش فرستادم. او هم گفت صداي خوبي دارم و مي‌تواند خيلي زود برايم کار پيدا کند.»

نازنين ادامه داد: «سه ماه بعد به دليل مشکلاتي که داشتم، بدون اطلاع پدر و مادرم از خانه بيرون آمدم و با حميد تماس گرفتم. او دنبالم آمد و مرا سوار ماشينش کرد.

اول فکر کردم قرار است به استوديوي ضبط موسيقي‌اش برويم، اما او مرا به خانه‌اش برد و در را هم قفل کرد. داخل اتاقش تعدادي ارگ و وسيله موسيقي داشت. از من تست آهنگ گرفت و گفت مي‌تواند خيلي زود برايم کار پيدا کند.

ديروقت شده بود و من جايي براي ماندن نداشتم، براي همين مجبور شدم در خانه حميد بمانم،اما نيمه شب حميد به زور مرا به اتاقش برد و مورد آزار و اذيت جنسی قرار داد. من از شدت ناراحتي به گريه افتادم، اما او گفت اگر ابروها و موهايم را رنگ کنم، کسي مرا نمي‌شناسد!»

دختر دبيرستاني درباره چگونگي رها شدنش از دام سياه متهم گفت: «روز بعد قرار شد مرا به يکي از دوستانش معرفي کند تا بتوانم در استوديوي موسيقي او کار کنم و شب هم همانجا بخوابم. يک تلفن همراه خريدم و به تنهايي به آدرسي که داده بود، رفتم، اما هرچقدر منتظر ماندم، حميد نيامد. او دو ساعت بعد به من زنگ زد و گفت نامزدش آمده و اگر از ارتباط ما چيزي بفهمد، خيلي برايش بد مي‌شود و هر وقت پول جور کردم برايم خانه مي‌گيرد.

من نمي‌دانستم بايد چه کار کنم براي همين به سمت خانه‌مان حرکت کردم، اما در مسير با يک آرايشگر آشنا شدم. او گفت زني تنها را مي‌شناسد و مي‌تواند مرا به او معرفي کند. دو سه روز نزد آن زن ماندم، اما عذرم را خواست. ديگر هيچ راهي نداشتم. به خانه دوستم رفتم و با صحبت‌هاي او مجاب شدم به پدر و مادرم زنگ بزنم و از ماجرا باخبرشان کنم.»

با ثبت اين اظهارات، تحقيقات درباره حميد آغاز و مشخص شد او از آهنگسازها و خواننده‌هاي مشهور رپ است و پيش از اين با چند خواننده رپ ديگر هم همکاري داشته و آلبوم منتشر کرده است. همچنين شاکي مدعي شده، همکلاسي‌اش چند دختر ديگر را هم براي خوانندگي به متهم معرفي کرده بود. در پايان جلسه تحقيق، رئيس شعبه يازدهم دادگاه کيفري استان تهران دستور دستگيري اين خواننده رپ را صادر کرد.

داستان کوتاه «فراموش نکنیم از کجا آمده ایم»


داستان کوتاه «فراموش نکنیم از کجا آمده ایم»

منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده اند یا شایدهم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشگاه التماس کنند.پیرمرد مؤدبانه گفت: «ببخشید آقای رییس هست؟ » منشی با بی حوصلگی گفت:«ایشان تمام روز گرفتارند.» پیر مرد جواب داد : « ما منتظر می مونیم. »منشی اصلاً توجهی به آنها نکرد و به این امید بود که بالاخره خسته میشوند و پی کارشان می روند. اما این طور نشد. بعد از چند ساعت ، منشی خسته شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند ازاین کار اکراه داشت.وارد اطاق رئیس شد و به او گفت : « دو تا دهاتی آمده اند و می خواهند شما راببینند . شاید اگرچند دقیقه ای آنها را ببینید، بروند.» رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. نفر اول برترین دانشگاه کشور .....

داستان کوتاه «فراموش نکنیم از کجا آمده ایم»

منشی رئیس با خود فکر کرد شاید برای گرفتن تخفیف شهریه آمده اند یا شایدهم پسرشان مشروط شده است و می خواهند به رئیس دانشگاه التماس کنند.پیرمرد مؤدبانه گفت: «ببخشید آقای رییس هست؟ » منشی با بی حوصلگی گفت:«ایشان تمام روز گرفتارند.» پیر مرد جواب داد : « ما منتظر می مونیم. »منشی اصلاً توجهی به آنها نکرد و به این امید بود که بالاخره خسته میشوند و پی کارشان می روند. اما این طور نشد. بعد از چند ساعت ، منشی خسته شد و سرانجام تصمیم گرفت مزاحم رییس شود ، هرچند ازاین کار اکراه داشت.وارد اطاق رئیس شد و به او گفت : « دو تا دهاتی آمده اند و می خواهند شما راببینند . شاید اگرچند دقیقه ای آنها را ببینید، بروند.» رییس با اوقات تلخی آهی کشید و سرتکان داد. نفر اول برترین دانشگاه کشور .....

ارائه دهنده چندین مقاله در همایش های علمی بزرگ دنیا و مجلات تخصصی ، صاحب چندین نظریه در مجامع و همایش بین المللی حتماً برای وقتش بیش از دیدن دو دهاتی برنامه ریزی کرده است. به علاوه اصلا دوست نداشت دو نفر با لباس های مندرس وارد اتاقش شوند و روی صندلی های چرمی اوریژنال لدر اطاقش بنشینند.با قیافه ای عبوس و در هم از اطاق بیرون آمد. اما پیر زن و پیر مرد رفته بودند. بویی آشنا به مشامش خورد. شاید به این دلیل بود که خودش هم درروستا بزرگ شده بود.رئیس رو به منشی کرد و گفت : نگفتن چیکار دارن . منشی از اینکه آنها آنجا را ترک کرده بودند با رضایت گفت : نه . از پنجره نگاهی به بیرون انداخت و به اطاقش برگشت. موقع ناهار رئیس پیام های صوتی موبایلش را چک کرد : سلام بابا ، می خواستم مادرت رو ببرم دکتر . کیف پولم رو در ترمینال دزدیدن ، اومدیم دانشگاه ازت کمی پول قرض کنیم . منشی راهمون نداد . وقتی شماره موبایلت را هم گرفتم دوباره همون خانم نگذاشت با هات صحبت کنم و گفت پیغام بذاریم. الان هم داریم برمی گردیم خونه ...



حکایتی اسفناک درباره دیوار چین


حکایتی اسفناک درباره دیوار چین

کمتر کسی است در جهان که نام دیوار چین را نشنیده باشد که بین مغولستان و چین به معنی اخص ممتد است. این دیوار بزرگ بیش از دو هزار سال عمر کرده است و بیش از 6000 کیلومتر طول دارد.

بلندی آن قسمت دیوار که در شمال پکن بناشدن است ۸٫۵ متر و در نقاط دیگر از ۴ تا ۱۵ متر است و قطر دیوار ۴٫۵ تا ۷٫۵ متر می باشد و در فواطل برجها دارد.

تصور نکنید دیوار چین یک دیوار متصل دیوارهای دراز و کوتاه در هم و برهم است. چون هر دودمان پس از روی کار آمدن دیوارهائی می ساختند از این روی دیوار چین شامل دیوارهای متعدد جدا گانه شده است.

حکایتی اسفناک درباره دیوار چین

کمتر کسی است در جهان که نام دیوار چین را نشنیده باشد که بین مغولستان و چین به معنی اخص ممتد است. این دیوار بزرگ بیش از دو هزار سال عمر کرده است و بیش از 6000 کیلومتر طول دارد.

بلندی آن قسمت دیوار که در شمال پکن بناشدن است ۸٫۵ متر و در نقاط دیگر از ۴ تا ۱۵ متر است و قطر دیوار ۴٫۵ تا ۷٫۵ متر می باشد و در فواطل برجها دارد.
تصور نکنید دیوار چین یک دیوار متصل دیوارهای دراز و کوتاه در هم و برهم است. چون هر دودمان پس از روی کار آمدن دیوارهائی می ساختند از این روی دیوار چین شامل دیوارهای متعدد جدا گانه شده است.


ابتدای دیوار در مشرق شانهای گوان ،نا نکو ، ین من (در شانسی) و جیایو گوان (در گانسو) است و ساختن دیوار در قرن سوم قبل از میلاد در عهد امپراطور شی خوانگ تی از سلسله سلاطین چین ( 221 تا 108 قبل از میلاد) شروع شد و دامنه کار دیوار سازی در طی سلطنت آن دودمان بسیار وسیع گردید. یک میلیون برای این کار بسیج شده بودند و چون شرایط کار بسیار سخت بود گروه کثیری از کارگران می رفتند و برنمی گشتند.

کسانیکه در محل ساختمان می مردند جسدشان را لای دیوار می گذاشتند. اکنون در انتهای شرقی این دیوار یعنی در شان های گوان معبدی وجود دارد که می گویند برای بانوئی به اسم مون جیان نو ساخته شده است.مون جیان نو دختری بود که با جوانی از مردم دهکده خود ازدواج کرده بود. چند روز پس از اردواج شوهر را برای دیوارسازی بردند. چند سالی از رفتن او گذشت و هیچ خبری از او نرسید.


مون جیان نو که پیوسته نگران سرنوشت شوهر خود بود عاقبت تصمیم گرفت شخصا برود و از وی سراغی بگیرد و او را بیابد. روزی عازم محل کار او شد پس از طی مسافت بسیار سرانجام به محل کار شوهر رسید، ولی شوهر خود را پیدا نکرد. همکارانش به او گفتند خیلی احتمال دارد که شوهرش مرده باشد و جسد او را هم لای دیوار گذارده باشند.

مون جیان نو این خبر را که شنید بسیار غمگین کردید و همانجا ماند و روزها و شبها زیر آن قسمت دیوار می نشست و گریه می کرد. شبی در اثنا گریستن ، آواز مهیبی شنید سرش را بلند کرد دید دیوار شکاف برداشته است، در داخل شکاف جسد شوهر خود را تشخیص داد ، آخر لباسی را که شوهرش برتن داشت خوب می شناخت. مون جیان نو بیدرنگ خود را روی جسد شوهر خود افکند و دیگر بیرون نیامد.
اکنون این حکایت اسفناک همچنان در میان مردم چین برسر زبانهاست و سرزنشی از بیداد و ستم گذشتگان دارد.



حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست»

حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست»

یکی از شاهان، شبی را تا بامداد با خوشی و عیشی به سر آورد و در آخر آن شب گفت:


ما را به جهان خوشتر از این یکدم نست کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست


فقیری (صبور) که در بیرون کاخ شاه، در هوای سرد خوابیده بود، صدای شاه را شنید، به شاه خطاب کرد:


ای آنکه به اقبال تو در عالم نیست گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست

حکایت «اندازه نگهدار که اندازه نکوست»

یکی از شاهان، شبی را تا بامداد با خوشی و عیشی به سر آورد و در آخر آن شب گفت:


ما را به جهان خوشتر از این یکدم نست کز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست


فقیری (صبور) که در بیرون کاخ شاه، در هوای سرد خوابیده بود، صدای شاه را شنید، به شاه خطاب کرد:


ای آنکه به اقبال تو در عالم نیست گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست


شاه از سخن (و صبر) فقیر شاد گردید و کیسه ای با هزار دینار از دریچه کاخ به سوی فقیر نزدیک کرد و گفت: (ای فقیر! دامنت را بگشا.)

فقیر گفت: دامن ندارم زیرا لباس ندارم!

دل شاه به حال او بیشتر سوخت و یک دست لباس خوب به آن دینارها افزود و به آن فقیر داد.

آن فقیر در حفظ آن پول و کالا نکوشید، بلکه در اندک زمانی همه آن را خرج کرد و پراکنده نمود. (و در مورد اموال، اسراف و زیاده روی کرد.)

ماجرا را در آن وقت که شاه از آن فقیر بی خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم کشید. در همین مورد است که هوشمندان آگاه گفته اند: (از تندی و خشم شاهان بر حذر باش، زیرا تلاش آنها در امور مهم کشور می گذرد و تحمل ازدحام عوام نکنند.)

حرامش بود نعمت پادشاه که هنگام فرصت ندارد نگاه
مجال سخن تا نیابی ز پیش به بیهوده گفتن مبر قدر خویش

شاه گفت: این گدای گستاخ و اسرافکار را که آن همه نعمت را در چند روز اندک تلف کرد از اینجا دور کنید، زیرا خزانه بیت المال غذای تهیدستان است نه طعمه برادران شیطانها.(۶۲)

ابلهی کو روز روشن شمع کافوری نهد زود بینی کش به شب روغن نباشد در چراغ


یکی از وزیران خیرخواه به شاه گفت: (چنین مصلحت دانم که به چنین فقیران به اندازه کفاف (و اندک اندک) داده شود، تا آنها خرج کردن، راه اسراف را نداشته باشند، ولی برای صاحبان همت نیز مناسب نیست که با خشونت شدید و زننده با فقیر برخورد کنند، به طوری که یکبار با لطف سرشار او را امیدوار سازند و سپس دل او را با تندی و خشونت رنجور و خسته نمایند.)


به روی خود در طماع باز نتوان کرد چو باز شد، به درشتی فراز نتوان کرد
کس نبیند که تشنگان حجاز به سر آب شور گرد آیند
هر کجا چشمه ای بود شیرین مردم و مرغ و مور گرد آیند


(به این ترتیب باید گفت: (اندازه نگه دار که اندازه نکوست) ولی در ماجرای فوق، نه شاه در نفاق و در خشونت، اندازه را رعایت کرد و نه فقیر در نگهداری اموال، رعایت و انظباط را نمود و هر به خاطر دوری از اندازه، مورد سرزنش هستند.)

داستان آموزنده «رازی برای شادی»

داستان آموزنده «رازی برای شادی»

او ثروتمندترین فرد شهر بود، اما زندگی شادی نداشت. همۀ خویشاوندان و دوستانش از او قرض گرفته، اما هرگز پس نداده بودند. او از این موضوع خیلی غمگین بود. روزی خویشاوندان و دوستانش را به مهمانی دعوت کرده بود، اما در همان شب سارقان به خانه اش دستبرد زدند. او اصلا نمی فهمید مردم شهرش که او با آنها آن قدر مهربان بود، چرا با او چنین رفتاری می کنند.

بعد از این ماجرا او هر روز غمگین تر و غمگین تر می شد. تا این که روزی یک راهب پیر پس از سفری طولانی به خانۀ او رسید.

مرد ثروتمند حکایت رنج و ناراحتی اش را به راهب پیر گفت. راهب لبخندی زده و گفت: من رازی را در معبدی در بالای کوه گذاشته ام. آیا مایل هستی برای گرفتن آن با من بیایی؟ اما باید بدانی که راه خیلی دور است و باید هزینه و توشۀ کافی برای سفر با خود برداری.

داستان آموزنده «رازی برای شادی»

او ثروتمندترین فرد شهر بود، اما زندگی شادی نداشت. همۀ خویشاوندان و دوستانش از او قرض گرفته، اما هرگز پس نداده بودند. او از این موضوع خیلی غمگین بود. روزی خویشاوندان و دوستانش را به مهمانی دعوت کرده بود، اما در همان شب سارقان به خانه اش دستبرد زدند. او اصلا نمی فهمید مردم شهرش که او با آنها آن قدر مهربان بود، چرا با او چنین رفتاری می کنند.

بعد از این ماجرا او هر روز غمگین تر و غمگین تر می شد. تا این که روزی یک راهب پیر پس از سفری طولانی به خانۀ او رسید.

مرد ثروتمند حکایت رنج و ناراحتی اش را به راهب پیر گفت. راهب لبخندی زده و گفت: من رازی را در معبدی در بالای کوه گذاشته ام. آیا مایل هستی برای گرفتن آن با من بیایی؟ اما باید بدانی که راه خیلی دور است و باید هزینه و توشۀ کافی برای سفر با خود برداری.

او پذیرفت و از پی راهب به راه افتاد. راه واقعاً بسیار طولانی بود. آنها از چندین دهکده گذشتند و کوه ها و دره های زیادی را پشت سر گذاشتند. در راه با مردم فقیر زیادی برخورد می کردند و راهب معمولا از او می خواست که به آنها صدقه بدهد. پولی که مرد با خود برداشته بود، روز به روز کمتر می شد و او نگران می شد که اگر پولش ته بکشد، چه کار باید بکند.

راهب متوجه نگرانی او شد و گفت: نگران نباش. من به تو قول داده ام که بعد از رسیدن به معبد بالای کوه، با شادی به خانه بازگردی.

او پس از شنیدن حرف راهب، با طیب خاطر و بدون نگرانی همۀ پولش را در راه به مردم فقیر صدقه داد.

سرانجام آنها به معبد رسیدند. مرد با عجله و بلافاصله از راهب درخواست کرد که راز شادی را به او بدهد.

راهب گفت: من راز شادی را به تو داده ام.

او با تعجب زیاد گفت: کی چنین چیزی به من دادی؟ چرا من متوجه نشدم؟

راهب گفت: فعلاً که اینجا هستی، چند روزی در اینجا بمان.

مرد ناچار پذیرفت و چندین روز در معبد ماند. اما کم کم از برگزاری روزانۀ مراسم دعا خواندن و قرائت کتاب مقدس توسط راهب های بودایی احساس بی قراری و ناراحتی کرد. به راهب مراجعه کرد و از او خرج و توشه ای درخواست کرد تا بتواند به خانه و شهرش برگردد.

راهب این بار هم به او گفت: من خرج سفر تو را قبلاً داده ام.

مرد دیگر مطمئن شد که راهب پیر یک دروغگو است. با ناراحتی معبد را ترک کرد و از دامنۀ کوه سرازیر شد. بعد از کمی طی راه، دیروقت شد. او خسته و گرسنه بود اما هیچ پولی نداشت و نمی دانست چه کار باید بکند.

در این هنگام دهقان پیری او را دید و گفت: شما همان کسی هستید که به من کمک کردید. اینجا چه کار می کنید؟

مرد به خاطر نیاورد که کی به این پیرمرد کمک کرده است. دهقان پیر با او مثل خویشاوند خود برخورد کرد و شب او را در خانه اش مهمان کرد.

روز بعد، مرد به راهش ادامه داد. در راه وقتی به مشکلی بر می خورد، افرادی که قبلاً به آنها کمک کرده بود، به دادش رسیدند. وقتی سرانجام بدون هیچ پولی، اما شاد و خوشحال به خانه اش رسید، ناگهان متوجه شد که پیرمرد راست می گفت و راز شادی را به او داده است. آن راز ساده این بود که اگر با شادی و طیب خاطر به دیگران کمک کنی، این شادی و خوشحالی خیلی زود به خودت باز می گردد. مرد ثروتمند به خاطر آورد که در گذشته، همیشه به امید جبران شدن، به دیگران کمک می کرد و همین انتظار و برداشت نیز به خودش بر می گشت.



ترسناک ترین استخری که تابه حال دیده اید

ترسناک ترین استخری که تابه حال دیده اید

مسکن های لوکس همواره به دنبال رقابت برای ایجاد بهترین و نوآورانه ترین امکانات برای ارائه به ساکنان خود هستند. اما برج Market Square در هوستون در تگزاس استخری دارد که نه فقط برای بیماران قلبی بلکه برای همه ترسناک و هیجان انگیز است. این استخر شیشه ای که در طبقه چهلم این برج معلق است توهم ترسناک و شوکه کننده این را ایجاد می کند که روی هوا راه می روید. اگر ترس از ارتفاع دارید این استخر می تواند برایتان بسیار خطرناک باشد اما اگر طالب هیجان هستید می توانید از شنا در آن لذت ببرید. این استخر در ارتفاع 150 متری قرار دارد اما خوشبختانه این مجتمع مسکونی برای کسانی که ترس از ارتفاع دارند یک استخر معمولی تر در تراس طبقه چهارم دارد.



تصاویر بیشتر در ادامه مطلب


ترسناک ترین استخری که تابه حال دیده اید

مسکن های لوکس همواره به دنبال رقابت برای ایجاد بهترین و نوآورانه ترین امکانات برای ارائه به ساکنان خود هستند. اما برج Market Square در هوستون در تگزاس استخری دارد که نه فقط برای بیماران قلبی بلکه برای همه ترسناک و هیجان انگیز است. این استخر شیشه ای که در طبقه چهلم این برج معلق است توهم ترسناک و شوکه کننده این را ایجاد می کند که روی هوا راه می روید. اگر ترس از ارتفاع دارید این استخر می تواند برایتان بسیار خطرناک باشد اما اگر طالب هیجان هستید می توانید از شنا در آن لذت ببرید. این استخر در ارتفاع 150 متری قرار دارد اما خوشبختانه این مجتمع مسکونی برای کسانی که ترس از ارتفاع دارند یک استخر معمولی تر در تراس طبقه چهارم دارد.












ضرب المثل توبه گرگ مرگ است



ضرب المثل توبه گرگ مرگ است

داستان ضرب المثل توبه گرگ مرگ است


كسی كه دست از عادتش بر ندارد .

آورده اند كه ...

گرگ پیری بود كه در دوران زندگیش حیوانات و جانواران و پرندگان زیادی را خورده بود و به دیگران هم زیان فراوان رسانده بود . روزی تصمیم گرفت برای اینكه حیوانات دیگر هم او را دوست داشته باشند ، به نقطهٔ دور دستی برود و توبه كند . به همین قصد هم به راه افتاد .

در راه گرسنه شد ، به اطرافش نگاه كرد ، اسبی را دید كه در مرغزاری می چرد .



ضرب المثل توبه گرگ مرگ است

داستان ضرب المثل توبه گرگ مرگ است


كسی كه دست از عادتش بر ندارد .

آورده اند كه ...

گرگ پیری بود كه در دوران زندگیش حیوانات و جانواران و پرندگان زیادی را خورده بود و به دیگران هم زیان فراوان رسانده بود . روزی تصمیم گرفت برای اینكه حیوانات دیگر هم او را دوست داشته باشند ، به نقطهٔ دور دستی برود و توبه كند . به همین قصد هم به راه افتاد .

در راه گرسنه شد ، به اطرافش نگاه كرد ، اسبی را دید كه در مرغزاری می چرد .



پیش اسب رفت و گفت ! می خواهم به سرزمین دوری بروم و توبه كنم ، اما حالا خیلی گرسنه ام از تو می خواهم كه در این راه با من شریك بشوی ؟!

اسب گفت : كه از دست من چه كاری بر می آید ؟

گرگ گفت : اگر خودت را در این راه قربانی كنی من می توانم از گوشت تو سیر شوم و از گرسنگی نجات پیدا كنم و هم اینكه دیگران از گوشت تو می خوردند و سیر می شوند . تو با این كار خودت به همنوعان خود كمك می كنی .



اسب برای نجات جان خود بفكر حیله افتاد و رو به گرگ كرد و گفت : عمو گرگ !

من آماده ام كه در این كار خیر شركت كنم و خودم را قربانی كنم .

اما دردی دارم كه سالهای زیادی است كه ز جرم می دهد . از تو می خواهم در دم را چاره كنی ،‌بعد مرا قربانی كنی !‌ گرگ جواب داد : دردت چیست حتماً چاره اش می كنم ، اگر هم نتوانستم پیش روباه می روم تا درد ترا علاج كند . اسب گفت : چه گویم ؟ ، چند سال قبل ، پیش یك نعلبند نادان رفتم كه سم هایم را نعل بزند ، اما نعلبند نادان نعل را اشتباهی روی گوشت پایم زد و این درد از آنروز مرا زجر می دهد .



از تو می خواهم كه نزدیك بیایی و زخمهای مرا نگاه كنی .

گرگ گفت : بگذار نگاه كنم ، اسب پاهایش را بلند كرد و چنان لگد محكمی به سر گرگ زد كه مغزش بیرون ریخت ، گرگ كه داشت می مرد به خودش گفت : آخر ای گرگ ! پدرت نعلبند بود ، مادرت نعلبند بود ؟ ترا چه به نعلبندی ؟

اسب هم از خوشحالی نمی دانست چه كند ؟ هی می رقصید و به گرگ می گفت توبه گرگ مرگ است .




ضرب المثل دست بالای دست بسیار است


ضرب المثل دست بالای دست بسیار است

داستان ضرب المثل دست بالای دست بسیار است

روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: ....
این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.


ضرب المثل دست بالای دست بسیار است


داستان ضرب المثل دست بالای دست بسیار است
روزی، سنگ تراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد با خود گفت: ....
این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که او هم مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، به فرمان خدا او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد! تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمندتر است. تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.

مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و آرزو کرد که تبدیل به ابری بزرگ شود و آن چنان شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد.

ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خـُرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگ تراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!


جملات زیبا و خواندنی (1)

جملات زیبا و خواندنی (1)

برقص

شاد باش

محبت کن

زندگی همین امروز است

زندگی را سخت نگیر ..

جملات زیبا و خواندنی , جملات  خواندنی

جملات زیبا

روز خود را

با تکه پاره های دیروز شروع نکن

هر روز یک شروع تازه است

هر صبحی که ما از خواب بر میخیزیم

اولین روز از زندگی جدید ماست

امروز اولین روز ازبقیه عمرتوست...

جملات زیبا و خواندنی (1)

برقص

شاد باش

محبت کن

زندگی همین امروز است

زندگی را سخت نگیر ..

جملات زیبا و خواندنی , جملات  خواندنی

جملات زیبا

روز خود را

با تکه پاره های دیروز شروع نکن

هر روز یک شروع تازه است

هر صبحی که ما از خواب بر میخیزیم

اولین روز از زندگی جدید ماست

امروز اولین روز ازبقیه عمرتوست...

جملات زیبا و خواندنی , جملات  خواندنی

جملات زیبا و خواندنی

هر ساختمان بزرگ ، زمانی فقط یک نقشه ساده بوده

مهم نیست که امروز در چه مرحله ای هستید

مهم آینده شماست و چیزی که به آن خواهید رسید...

جملات زیبا و خواندنی , جملات  خواندنی

جملات زیبا و کوتاه

‌تفاوت بین انسانی که هم‌اکنون هستید و کسی که قرار است پنج سال بعد باشید، در مردمی است که در این مدت با آن‌ها معاشرت کرده و کتاب‌هایی است که در این زمان مطالعه خواهید کرد!

جملات زیبا و خواندنی , جملات  خواندنی

جملات زیبا و دلنشین

مردم حقیقت را نمی پذیرند،

چون نمی خواهند

به تخیلاتی ڪه تمام عمر

بر اساس آن زندگی ڪرده اند،

آسیبی وارد شود...!

جملات زیبا و خواندنی , جملات  خواندنی

جملات زیبا در مورد زندگی

بعضی چیزها در جهان خیلی مهم تر از دارایی هستند

یکی از آنها توانایی خوش بودن با چیزهای ساده است…

جملات زیبا و خواندنی , جملات  خواندنی

جملات زیبا و آموزنده

به دختران خود یاد دهید؛

قبل از ازدواج

به آرزوهایشان برسند،

مردان

غول چراغ جادویی علاءالدین نیستند ...

جملات زیبا و خواندنی , جملات  خواندنی

جملات زیبا و خواندنی و دل نشین

الماس از تراش و

انسان از تلاش می درخشد!

صادق باش

هنگامی که فقیری !

ساده باش

وقتی که ثروتمندی !

مودب باش

وقتی در قدرتی!

جملات زیبا و خواندنی , جملات  خواندنی

جملات زیبا و خواندنی

آنگاه که خسته شدی،

آنگاه که از پای در آمدی،

مهم نیست...

باز مقاومت کن،

باز بجنگ و شکست بخور...

این بار، شکست بهتری خواهی خورد!

جملات زیبا و خواندنی , جملات  خواندنی

جملات زیبا از بزرگان

زندگی همين است

به يک گل می ماند كه شاد و خندان در چمن شكفته می شود ، يک بُز سر ‌می رسد ، آن را میبلعد و همه چيز تمام می شود ..!

جملات زیبا و خواندنی , جملات  خواندنی

جملات زیبا و کوتاه

باید به بازار آلات قتاله سلاح نرم را تیز افزود

قلم!

آنچنان برنده و کشنده است که تاریخ بشریت را سرخ کرده

و هنوز هم دست از کار نمی کشد...

جملات زیبا و خواندنی , جملات  خواندنی

جملات زیبا و دلنشین

برای آنكه ملتی در راه غنی تر كردن دولتمندان ،

به بيچارگی بيشتر خود خرسندی دهد ،بهتر آن است که جاهل نگه داشته شود.

جملات زیبا و خواندنی , جملات  خواندنی

جملات زیبا در مورد زندگی

هر چقدر غصه بخوری ؛

دنیا پاسخی

به دلت نمی دهد

شاد باش،

شاد بودن اگر نتواند

مشکلاتت را کم کند

اضافه نمی کند

ارزش واقعی تو زمانی ست که

در اوج مشکلات شاد باشی

و برای راه حل بکوشی...

جملات زیبا و خواندنی , جملات  خواندنی

جملات زیبا و آموزنده

هرچه کمتر به دیگران نیازمند باشید،کمتر از آنان دلگیر میشوید،

هرچه کمتر دلگیر شوید،کمتر آسیب می بینید،

هرچه کمتر آسیب ببینید،راحت تر می بخشید.

12345678910
last