بک لینک افزایش بازدید رایگان خرید بک لینک خرید بلیط هواپیما
بستن تبلیغات [X]

» قیمت مانیتور
» قیمت هارد اکسترنال
» قیمت فلش مموری
» قیمت هارد اس اس دی
» قیمت باتری لپ تاپ
» قیمت تبلت
» قیمت مودم
» قیمت سرور
» قیمت سوئیچ شبکه
» قیمت دوربین مداربسته داهوا
» قیمت یو پی اس
» قیمت سانترال
» قیمت پرینتر
» قیمت اسکنر
» قیمت دستگاه حضور و غیاب
» قیمت پول شمار
» قیمت گوشی موبایل
» قیمت کاغذ خرد کن
» قیمت تلویزیون
» قیمت کنسول بازی
» قیمت دوربین عکاسی
» قیمت گوشی
» قیمت صندوق فروشگاهی
» قیمت گوشی هواوی
» قیمت گوشی سامسونگ
» قیمت گوشی ال جی
» قیمت لپ تاپ
» اخبار فناوری
» اخبار تکنولوژی
» ویدئو پروژ کتور
داستان آموزنده

داستان آموزنده «مدیر مدرسه»

دوشنبه 27 دی 1395
20:59
admin

داستان آموزنده «مدیر مدرسه»

مدیر مدرسه ای در کلکته هندوستان، این نامه را چند هفته قبل از شروع امتحانات برای والدین دانش آموزان فرستاده است:


والدین عزیز

امتحانات فرزندان شما به زودی آغاز می شود.


من می دانم شما چقدر اضطراب دارید که فرزندانتان بتوانند به خوبی از عهده امتحانات بر آیند.
اما لطفا در نظر داشته باشید که در بین این دانش آموزان یک هنرمند وجود دارد که نیازی به دانستن ریاضیات ندارد.


موضوعات: سرگرمی , داستان ,
[ بازدید : 5 ] [ امتیاز : 6 ] [ نظر شما : 1 2 3 4 5 6 ]

داستان جالب «تنها غازها نیستند»

جمعه 5 آذر 1395
0:05
admin

داستان جالب «تنها غازها نیستند»

دهقانی یک غاز پیدا می‌کند و به خانه می‌برد. دهقان به غاز غذا می‌دهد و او را مداوا می‌کند. ابتدا حیوان ترسو مردد است و به این فکر می کند که: «چه اتفاقی افتاده است؟ چرا او به من غذا می‌دهد؟»

موضوع هفته‌ها ادامه پیدا می‌کند تا اینکه بالاخره تردیدهای غاز از بین می‌رود. بعد از چند ماه غاز مطمئن می‌شود که: «من در قلب دهقان جا دارم.» و هرچه این غذا دادن ادامه می‌یابد تأییدی بر این باور او است.

در حالی که غاز کاملاً از خیرخواهی دهقان مطمئن شده است، یک روز در کمال ناباوری از قفسش بیرون کشیده می‌شود و کشاورز سرش را می‌برد.

این غاز قربانی تفکر استقرایی شده است. تفکری با گرایش ترسیم نوعی یقین و اطمینان عالم‌گیر بر پایه مشاهدات منفرد. دیوید هیوم، فیلسوف قرن هجدهم، این تمثیل را برای هشدار دادن نسبت به خطرات این نوع تفکر به کار برد. با این همه تنها غازها نیستند که در دام این نوع از تفکر گرفتارند، انسان‌های زیادی هم گرفتارند.

شما می‌دانید انسانها در دام چه نوع تفکراتی می‌افتند؟


موضوعات: سرگرمی , داستان ,
[ بازدید : 69 ] [ امتیاز : 1 ] [ نظر شما : 1 2 3 4 5 6 ]

داستان آموزنده «مداد سیاه»

شنبه 12 تير 1395
0:33
admin

داستان آموزنده «مداد سیاه»

از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.


مرد اول می‌گفت:

«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مدادهای دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم.


[ بازدید : 136 ] [ امتیاز : 2 ] [ نظر شما : 1 2 3 4 5 6 ]

داستان جالب چه کسانی دوست دارند پولدار شوند؟

سه شنبه 17 فروردين 1395
6:01
admin

داستان جالب چه کسانی دوست دارند پولدار شوند؟
داستان زیبایی برای شما آماده کرده ایم درباره افرادی که دوست دارند خیلی راحت پولدار شوند و هیچ زحمتی نکشند.
مرد میلیاردر قبل از سخنرانیش خطاب به حضار گفت:
ـ از میون شما خانوم ها و آقایون، کسی هست که دوست داشته باشه جای من باشه، یه آدم پولدار و موفق؟
همه دست بلند کردند! مرد میلیاردر لبخندی زد و حرفاشو شروع کرد:
ـ با سه تا از رفیق های دوره تحصیل، یه شرکت پشتیبانی راه انداختیم و افتادیم توی کار. اما هنوز یه سال نشده، طعم ورشکستگی پنجاه میلیونی رو چشیدیم! رفیق اولم از تیم جدا شد و رفت دنبال درسش! ولی من با اون دو تا رفیق، به راهم ادامه دادم.
اینبار یه ایده رو به مرحله تولید رسوندیم، اما بازار تقاضا جواب نداد و ورشکست شدیم! این دفعه دویست میلیون! رفیق دوم هم از ما جدا شدو رفت پی کارش!


موضوعات: سرگرمی , داستان ,
[ بازدید : 176 ] [ امتیاز : 1 ] [ نظر شما : 1 2 3 4 5 6 ]

داستان آموزنده بازگو کردن راز

يکشنبه 14 تير 1394
6:25
admin

داستان آموزنده بازگو کردن راز

در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر می کردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت.

همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه می گفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری می کردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان می گذاشت.


موضوعات: سرگرمی , داستان ,
[ بازدید : 141 ] [ امتیاز : 4 ] [ نظر شما : 1 2 3 4 5 6 ]

داستان جالب راننده اتوبوس

يکشنبه 17 خرداد 1394
11:51
admin

داستان جالب راننده اتوبوس

مایکل، راننده اتوبوس شهری، مثل همیشه اول صبح اتوبوسش را روشن کرد و در مسیر همیشگی شروع به کار کرد. در چند ایستگاه اول همه چیز مثل معمول بود و تعدادی مسافر پیاده می شدند و چند نفر هم سوار می شدند. در ایستگاه بعدی، یک مرد با هیکل بزرگ، قیافه ای خشن و رفتاری عجیب سوار شد او در حالی که به مایکل زل زده بود گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» و رفت و نشست.

مایکل که تقریباً ریز جثه بود و اساساً آدم ملایمی بود چیزی نگفت اما راضی هم نبود.

روز بعد هم دوباره همین اتفاق افتاد و مرد هیکلی سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روی صندلی نشست

و روز بعد و روز بعد…

این اتفاق که به کابوسی برای مایکل تبدیل شده بود خیلی او را آزار می داد. بعد از مدتی مایکل دیگر نمی تواست این موضوع را تحمل کند و باید با او برخورد می کرد. اما چطوری از پس آن هیکل بر می آمد؟

بنابراین در چند کلاس بدنسازی، کاراته و جودو و … ثبت نام کرد. در پایان تابستان، مایکل به اندازه کافی آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پیدا کرده بود.

بنابراین روز بعدی که مرد هیکلی سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هیکل پولی نمی ده!» مایکل ایستاد، به او زل زد و فریاد زد: «برای چی؟»


مرد هیکلی با چهره ای متعجب و ترسان گفت: «تام هیکل کارت استفاده رایگان داره.»


موضوعات: سرگرمی , داستان ,
[ بازدید : 126 ] [ امتیاز : 4 ] [ نظر شما : 1 2 3 4 5 6 ]

داستان آموزنده:هر چه خدا بخواهد..

دوشنبه 4 خرداد 1394
6:06
admin

داستان آموزنده:هر چه خدا بخواهد...

آرتور اش قهرمان افسانه ای تنیس هنگامی که تحت عمل جراحی قلب قرار گرفت، با تزریق خون آلوده، به بیماری ایدز مبتلا شد. طرفداران آرتور از سر تا سر جهان نامه هایی محبت آمیز برایش فرستادند. یکی از دوستداران وی در نامه خویش نوشته بود: "چرا خدا تو را برای ابتلا به چنین بیماری خطرناکی انتخاب کرده؟"


آرتور اش، در پاسخ این نامه چنین نوشت:...

در سر تا سر دنیا بیش از پنجاه میلیون کودک به انجام بازی تنیس علاقه مند شده و شروع به آموزش می کنند.

حدود پنج میلیون از آن ها بازی را به خوبی فرا می گیرند.

از آن میان قریب پانصد هزار نفر تنیس حرفه ای را می آموزند

و شاید پنجاه هزار نفر در مسابقات شرکت می کنند

پنج هزار نفر به مسابقات تخصصی تر راه می یابند.

پنجاه نفر اجازه شرکت در مسابقات بین المللی ویمبلدون را می یابند.

چهار نفر به مسابقات نیمه نهایی راه می یابند.

و دو نفر به مسابقات نهایی.

وقتی که من جام جهانی تنیس را در دست هایم می فشردم هرگز نپرسیدم که "خدایا چرا من؟"

و امروز وقتی که درد می کشم، باز هم اجازه ندارم که از خدا بپرسم :"چرا من؟"


موضوعات: سرگرمی , داستان ,
[ بازدید : 118 ] [ امتیاز : 5 ] [ نظر شما : 1 2 3 4 5 6 ]
با سلام به وبلاگ تفریحی ما خوش آمدین
تمامی مطالب سایت ما جمع آوری شده از سایت های معروف میباشد و مسئولیت آن بعهده منبع میباشد. لطفا در نظرات بگین چه مطالبی رو بیشتر بزاریم. ممنون
ايستاده ايم منتظر شما

فيس بوک
توييتر
اينستاگرام
تلگرام
ترجمه قالب: tem.nedablog.ir © تمامي حقوق مطالب براي اين سايت محفوظ است و هرگونه کپي برداري بدون ذکر منبع ممنوع مي باشد.